عاقبت دختر كبريت فروش
+ نوشته شده در ساعت توسط علیرضا
|
دختر کبریت فروش
دخترک برگشت ، چه بزرگ شده بود
پرسیدم : پس کبریتهایت کو ؟
پوزخندی زد . گونه اش آتش بود ،
گفتم : می خواهم امشب با کبریتهای تو ، این سرزمین را به آتش بکشم !
دخترک نگاهی انداخت ، تنم لرزید ...
گفت : کبریت هایم را نخریدند سالهاست تن میفروشم ... میخری؟