دو تا دختر به یه پسر

تفريحگاه دختر پسراي ايروني - زاليپ - ........zalip.blogfa.com

دل غمدیده

♂♀زالیپ تفریحگاه دخـتر پسرا❤ - zalip.blogfa.com

بيا تا قدر يكديگر بدانيم


بیا تا قدر یکدیگر بدانیم
ندانستیم اگر، از سر بدانیم

بیا اولاد آدم را از این پس
همان اعضای یک پیکر بدانیم

نه اینکه دیگران را بدترین عضو
و خود را کاملاً جیگر بدانیم

نه اینکه خلق را در آفرینش
مس و خود را فقط گوهر بدانیم

چرا خود را قشنگ و دیگران را
شبیه خرس یا عنتر بدانیم ؟

چرا در بین کلّ خواستگاران
فقط خر پول را شوهر بدانیم

و اموال پدر زن را چرا از
صفات خوب یک همسر بدانیم

درست است اینکه خود را فیلسوف و
خلایق را تماماً خر بدانیم؟

چرا هر صحبتی را زرت و پرت و
کلام خویش را محشر بدانیم

چرا در هر هنر یا حرفه، خود را
وجودی کاملاً برتر بدانیم

بس است اینقدر هی فیس و افاده
بیا تا قدر یک دیگر بدانیم


«کارت پستال love»

Love.jpg 

« یه بوسه فیس تو فیس »

« پند و نصیحت »

گر نیاموزی، بیاموزد تو را روزی زمانه با دوصد تلخی

http://www.shad2009.blogfa.com/

« کوچه های دلتنگی »

کوچه دلتنگ... دلتنگ لحظه های سبزی که هر روز٬ طلوعی سایه ی مهرش را به گرمی می بخشید.

ولی امشب داغ تنهایی را بر جگر سوخته اش مهر باطل می زند... 

یاد پنجره ای که همیشه رو به بالا بود٬ اما امروز سلام نفس گیر مشرقی اش کوچه را به سمت بهت

زدگی به اعماق غروبش می کشاند.

هر روز خاطره ی سرمای صدایی سرخ که سر سبزی را به سخره به دار میکوبید را به سمت فراموش

شدنی ابدی می کشانم.

در حالیکه کتیبه وار ٬ ذره ذره ی خیالم را حک می شود و پنجه کلامش را به دیواره ی ذهنم فریاد....

                   دارم همه جا را دیوانه می بینم....

و زخمی که تازه تر از دیروز فردا را لب باز می کند....

 مرا......... دیوانه می شود...!

 

«دوست دارم...»

«دریا»

شاد 2009........هرچی که بخوای.........shad2009.blogfa.com

«لوگوی آتنا آماده شد»

سلام دوستان عزیز و گرامی؛

از این که خیلی طول کشید تا لوگوی (آتنا) loving آماده شود ، عذر خواهی میکنیم و می خواهیم که ما رو عفو کنید . اما امروز لوگو-بنر loving آماده شد. این لوگو ساده و عاشقانه می باشد که در ابعاد 120*240 طراحی شده است.

توسط: لوگو سازی رایگان شاد2009...............shad2009.blogfa.com 

لوگو سازي رايگان شاد ۲۰۰۹

کد لوگو بدون قسمت دریافت کد:


کد لوگو همراه با قسمت دریافت کد: 

«تصویر بارانی»

 

«اسکلت عاشق...»



«با تو ...»

«عشق خاطره ساز»


یه قطره اشک گوشه چشمات نشسته بود، بهت گفتم: این دیگه چیه؟

روت برگردوندی و گفتی هیچی.

گفتم: خودم دیدم که گریه کردی.

گفتی: نه، این اشک نیست.

گفتم: اگه اشک نیست پس چیه؟

گفتی: این عشقه.

گفتم: عشق چیه؟

خیلی مهربون شده بودی؛ نگاه کردی تو چشمام! بهم گفتی: عشق یعنی خاطره

گفتم: خاطره چیه؟

گفتی: یعنی خاطره اولین بار که دیدمت؛ یادت هست؟

گفتم: عشق حقیقی که یه لحظه نیست، خاطره اولین دیدار یک لحظه بودو تموم شد

گفتی: دیدی اشتباه کردی! عشق یعنی تکرار خاطره اولین دیدار؛ که تا آخر عمر توی ذهن می مونه و مدام تکرار میشه

حالا به چشمانت نگاه میکنم، آهستهُ آرام یک قطره اشک گوشه ی چشمانم نقش میبنده

چقدر ساده آشنایت شدم

چقدر ساده همراهت شدم

همیشه میشد با تو تمام شد با تو شروع کرد

همیشه میشد در هر عامیانه ی عاشقانه ای پیدایت کرد

 مثل وقتی دلتنگ می شدم و تو

 در آیینه بودی همراه من تا با هم به تماشا بپیوندیم

 مثل وقتی که برف می امد و در انتهای رد پای تو افق

  آغاز می شد.......

«پارتی دختران و پسران»

«تصاویر لو رفته از دختران و پسران در پارتی»

داغ ترین و جالب ترین مطلب اینترنتی( از دست ندهید)

عنوان تصاویر لو رفته از پارتی اخیر که موجب دستگیری افراد متخلف شد را در زیر مشاهده می کنید برای دیدن تصاویر عناوین بر روی عنوان ها یا ادامه مطلب کلیک کنید.

برای دیدن تصاویر  بر روی عنوان ها کلیک یا به ادامه مطلب مراجعه کنید....

برای جمع آوری این تصاویر خیلی زحمت کشیدم . ازتون می خوام که نظرتونو در این باره بگید....

....حتماً نظر بدین...

....نظر یادتون نره ها....

ادامه نوشته

«زندان غم ...»

عکس های عاشقانه برای عاشق های تنها

«تنهاي تنها ...»


شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم

در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم


و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

و برف نا امیدی بر سرم یک ریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟

چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟


خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی

خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم

خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !


روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم

اما افسوس ...

معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم

که تو را به خدا سپردم..!

 


«خنده يا گريه؟»

آخرش نفهمیدم اگه بخندیم :

 دنیا به رومون می خنده ؟

یا به ریشمون مي خنده؟

نظر شما چيه ؟

«تصاوير عاشقانه و تنهايي»

 

برای دیدن تصاویر با اندازه ی بزرگ و تصاویر بیشتر به ادامه ی مطلب مراجعه کنید...

 

ادامه نوشته

«ديگر بهار هم ...»

دیگر بهار هم سر حالم نمی کند!!!

آه ای خدا مرا به کبوتر شدن چه کار

وقتی که سنگ هم رحم به بالم نمی کند

شاد 2009..............shad2009.blogfa.com

«راز دلم...»

تقدیم به همه عاشق ها و همه معشوق ها

شاد 2009...........shad2009.blogfa.com

  • همه رازدلم را به تو من میگویم   
  •                   ماجرای غم واسرارخودم رامیگویم
  • روزگاری من ودل صاحب نامی بودیم 
  •                 صاحب مال ومنال ونی ونایی بودیم
  • هرکجاصحبت ماروی زبانهامیرفت  
  •           حسرت ورشک درون همه دل ها میرفت
  •  
  • همه جاحرف من وما ونشان ازما بود 
  •                  ازسر و وضع وصمیمیت ما غوغا بود
  • ناگهان باد خزان آمد وبرچید همه    
  •                         سارقی آمد ویکباره بدزدید همه
  • ماشدیم وغم تنهایی ودلتنگیها     
  •           خانه خالی شده ازیک به یک آن بنگی ها
  • یک ثمر است چنین بی کسی و رسوایی  
  •                                 آشنا کرد مراباصفت تنهایی
  • محرم ما(دل )ما گشت ازاین پس یارب  
  •                    می کنم شکرخداباسروگاهی بالب  
  • «خدایا دوست دارم»

    «در اين شبها...»

    «مداد love»

    پسر زیر قولش نمی زند...

    پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
    تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

    چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
    دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

    سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

    تصاوير عشقولانه...!

    شاد 2009...............shad2009.blogfa.com


    شاد2009.......shad2009.blogfa.com
    shad2009.blogfa.com......شاد 2009

    زیبا ترین دختر جهان

    زیبا ترین دختر جهان از نگاه کتاب گینس
    زیبا 
ترین دختر جهان از نگاه کتاب گینس

    عكس زيباي i love u در دست

    راز گل سرخ...

    براي ديدن تصوير در اندازه ي بزرگتر و كيفيت بهتر به ادامه ي مطلب برويد...

    ادامه نوشته

    داستان هدیه سال نو اثر ویلیام سیدنی پورتر

    یک دلار و هشتاد و هفت سنت. همه‌اش همین بود ـ و شصت سنت آن هم سکه‌های یک سنتی بود؛ سکه‌هایی که طی مدت درازی یک سنت و دو سنت درنتیجه چانه زدن با بقال و سبزی‌فروش و قصاب گرد هم آمده بود؛ سکه‌هایی که با تحمل حرف‌‌های کنایه‌آمیز فروشنده‌ها و تهمت‌های آنها به خست و دنائت و پول‌پرستی جمع شده بود و او همه این تلخی‌ها را به خود هموار کرده بود به امید آنکه بتواند در پایان سال مبلغ مختصری برای خود پس‌انداز کند.
    یک بار دیگر به دقت پول‌ها را شمرد؛ اشتباه نکرده بود؛ همان یک دلار و هشتاد و هفت سنت بود؛ پول ناچیزی بود با آن ممکن نیست چیز قشنگی خرید، چیزی که ارزش یک هدیه را داشته باشد ـ و فردا هم روز عید کریسمس بود. «دلا» زن جوانی پریده رنگ، افسرده و دلشکسته، سر بلند کرد. چه کند؟ چاره‌ای جز این نداشت که خود را بر روی نیمکت رنگ و رو رفته بیندازد و گریه کند.
    واقعاً زندگی جز مجموعه‌ای از زاری‌ها و اشکباری‌ها نیست که به ندرت در میان آن لبخندی دیده می‌شود؛ اگر هم باشد، عمرش از عمر یک شبنم صبحگاه بهاری کوتاه‌تر است. «دلا» به سرنوشت تباه خود اشک می‌ریخت. خانه‌اش عمارت محقری بود که هفته‌ای هشت دلار اجاره آن را می‌پرداخت. هر تازه واردی از یک نگاه به آن می‌فهمید که اینجا کاشانه خانواده بینوا و تهیدستی است. هر گوشه‌اش و هر رقم از اسباب و اثاثه‌اش از این تهیدستی و درماندگی حکایت می‌کرد.
    اتاق پایین درست شبیه دهلیز محقری بود، یا شباهت به صندوق پستی داشت که هیچوقت در آن نامه‌ای فرو نمی‌افتاد، مسکنی بود که هیچوقت انگشتی به زنگ در آن فشار نمی‌آورد. در آن پهلوی زنگ کارتی دیده می‌شد که نوشته بود: «جیمز ـ دیلینگهام ـ یانگ». سال‌ها قبل، مستأجر این خانه را زن و شوهر جوانی تشکیل می‌داد که آفتاب اقبال بیش و کم به رویشان لبخند می‌زد، برای اینکه در آن موقع مرد خانواده مبلغی درحدود سی دلار در هفته حقوق می‌گرفت و این پول تا حدی کفاف زندگی آن دو را می‌کرد. حوادثی پیش آمد که درآمدش به بیست دلار در هفته تقلیل یافت و همین امر سبب شد که شالوده زندگی آنها به هم بخورد. عفریت فقر به سراغشان آمد و آسایش را از آنها گرفت.
    مثل اینکه از آن تاریخ حتی به روی کارت اسمش هم حجابی تیره و کدر فرو افتاده بود، برای اینکه از دور با زبان ناگویای خود فقر و درماندگی صاحبش را بیان می‌کرد. با وجود این، مرد خانواده هر وقت به محوطه نیم ویران خانه خود پا می‌گذاشت، همسرش با خوشرویی و مسرت از او استقبال می‌کرد او را «جیم» می‌خواند و قلب ماتم‌زده‌اش را با تبسم تابناک و امیدبخش خود روشن می‌ساخت.
    زن زیبای دلشکسته اشکباری خود را تمام کرد. برخاست و چند قدم متحیرانه در اتاق راه رفت. سیمای بیرنگش را با مختصری پودری آرایش بخشید. بعد کنار پنجره رفت و با گرفتگی خاطر به حیاط مقابل نظر دوخت. آنجا گربه خاکستری رنگی به روی محجر حیاط راه می‌رفت. فکر فردا یک دقیقه ترکش نمی‌کرد. فردا کریسمس بود و او برای مسرت خاطر شوهرش می‌بایستی هدیه‌ای به او بدهد ولو آن هدیه حقیر و ناچیز باشد؛ درحالی که فعلاً از مجموع پس‌انداز خود بیش از یک دلار و هشتاد و هفت سنت نداشت. ماه‌های متوالی به امید چنین روزی یک سنت و دو سنت از روی خرج خانه صرفه‌جویی کرده بود ـ و حالا آنچه برایش گرد آمده بود از این مبلغ جزئی تجاوز نمی‌کرد.
    بیست دلار حقوق در هفته و هزینه سنگین زندگی، دیگر محلی برای پس‌انداز کردن باقی نمی‌گذارد علاوه بر آن، در این اواخر مخارج خورد و خوراک به مراتب بیش از آنچه او حساب می‌کرد بالا رفته بود و حالا که پس از گذشت یکسال متمادی، سال نو نزدیک می‌شد، لازم بود برای شوهرش هدیه‌ای خریداری کند. هدیه‌ای که یادبودی از وفاداری و مهربانی او نسبت به شوهرش باشد.
    او از هفته‌ها پیش متوجه نزدیک شدن کریسمس شده بود و روزهای متوالی با خود فکر کرده بود که چه چیز برای جیمز محبوبش بخرد، چیزی که درعین مناسب بودن، ارزش شأن و مقام شوهرش را داشته باشد، درحالی که اکنون محصول ماه‌ها رنج خود را بیش از یک دلار و هشتاد و هفت سنت نمی‌یافت. بی‌اختیار مقابل آیینه زردی که بین دو پنجره قرار.....
     
    براي خواندن ادامه ي داستان به ادامه ي مطلب برويد......
    ادامه نوشته