معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسیها لواشک بین خود تقسیم می کردند
آن یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق میزد
***
معلم پای تخته های هوی می کرد و با آن شور
تساویهای جبری را نشان میداد
با خطی خوانا بروی تخته
که از ظلمت چو قلب و دیده زندانیان
تاریک و غمگین بود
که یک با یک مساوی است اینجا
***
ا ز میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
این تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه ها ناگه به یکسو خیره شد با بهت
و معلم مات بر جای ماند و او پرسید
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آیا باز یک با یک برابر بود؟
***
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد ...آری برابر بود!
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامان داشت بالا بود
و انکه قلبی پاک و دستی خالی از زر داشت پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون چون قرص مه میداشت بالابود
وان سیه چرده که می نالید پایین بود
***
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال میپرسم یک اگر با یک برابربود
نان و مال مفتخواران ازکجا آماده میگردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد
***
یک اگر با یک برابربود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد
یا که زیر ضربت شلاق له می شد؟
یک اگر با یک برابربود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟
***
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید

که یک با یک برابر نیست ...