«به زبون نیاوردیم ...»
به زبون نیاوردیم ولی قسم خوردیم که از هم جز به هم پناه نبریم به زبون نیاوردیم ولی قرارمون این شد که همیشه در یاد هم باشیم به زبون نیاوردیم ولی به هم قول دادیم برای هم پشت محکمی باشیم ؛ صاف که بشه زشتی ها و زیباییهامونو توی دل هم ببینیم ؛ کنه ؛ چرا ؟ آوردم که مگه تکیه گاه نمیشه محکم بود زبون آوردم که که اگه تو میخوای من چیکاره ام به زبون آوردی بعد از من چیکار میکنی ؛ به زبون آوردم که زندگی میکنم با همه چیزهای خوبی که برام گذاشتی با نگاهم پرسیدم : همین ؟ و تو زیر لب زمزمه کردی این رسم روزگاره .هردو یک نفس عمیق کشیدیم تا بگیم میتونیم . تا بگیم محکمیم . دستامون، نگاهمون و راهمون از هم جدا شد و خلاف جهت هم قدم برداشتیم...نگاهم برگشت تا کاسه چشمم آب بریزه پشت پات و نمیدونستم که چشمای تو هم خیس شده بودندوقتی که تو هم همون دم برگشتی تا رفتن منو به باور بشینی و تازه فهمیدیم ما با هم و برای هم گریه کرده بودیم ... ![]()
به زبون نیاوردیم ولی عهد کردیم که با هم مثل یه آینه باشیم اینقدر
به زبون نیاوردیم ولی قسم خوردیم که از هم جز به هم پناه نبریم؛
به زبون نیاوردیم ولی تصمیم گرفتیم با هم کامل بشیم ؛
به زبون نیاوردیم ولی خواستیم به همدیگه آرامش هدیه کنیم ؛
به زبون نیاوردیم ولی از خدا خواستیم توی این دوستی به ما کمک
به زبون نیاوردیم ولی با نگاه همه چیزهارو به هم گفتیم .
تا اینکه یه روز اومدی به زبون آوردی که باید برم ؛ به زبون آوردم که
به زبون آوردی که باید بدون من زندگی کنی ؛ به زبون آوردم سخته
به زبون آوردی که قرارمون این بود که در یاد هم باشیم ؛ به زبون
میشه به یادت نبود
به زبون آوردی که قول دادی محکم باشی ؛ به زبون آوردم که بدون
به زبون آوردی که دیگه نمیشه . دیگه وقتشه از هم دور بشیم ؛ به
هیچ وقت یادت از من دور نمیشه
به زبون آوردی که موافقی که همه چیز تموم شه ؛ به زبون آوردم
نگات کردم ؛ نگام کردی
سکوت کردم ؛ سکوت کردی
لبخند زدم ؛ لبخند زدی
گفتی پس برم ؟
هیچی نگفتم
گفتی حرفی نداری ؛ نمیخوای چیزی بگی . حرف آخر ؟
گفتم دوستت دارم .
گفتم تو چی حرفی نداری ؟
هیچی نگفتی
گفتم دوستم داری ؟
گفتی نه .
لحظه آخر بود . هردو ساکت . هردو مات و هردو در انتظار ...