«نامه ای به بی وفا»
به نام کلام دروغین عشق
چند وقتی بود که میخواستم برای تو درد این قلبی روکه شکستی و رفتی بنویسم اما تا میخواستم بنویسم قطره های اشکم روی کاغذ میریخت و نمی تونستم اونچیزی رو که میخواستم بر روی صفحه کاغذ خیس بنویسم.حالا دیگه یه قطره اشک هم تو چشمام نمونده و همون قلب شکستم تنها یادگار از عشقت به جا مونده قلبی که یک عالمه درد داره ، دردی که مدتهاست دامنگیرش شده . از اون لحظه ای که رفتی در غم عشقت سوختم و با لحظه های تنهایی ساختم. نمیتونستم از اونی که مدتها همدل و همزبونم بود جدا بشم ، اما تو رفتی و تنها یه قلب شکسته سهم من از این بازی عشق بود یک بازی تلخ که ای کاش آغاز نمیکردم تا اینطوری در غم پایانش بشینم تو که میخواستی روزی رهام کنی و چشمان بی گناهم رو خیس کنی چرا منو به خودت وابسته کردی! مگه این قلب بی طاقت و معصوم چه گناهی کرده بود گناهش این بود که عاشق شد و تو رو بیشتر از هر کسی ، از ته دل دوست داشت حالا که که برای تو از بی وفایی هات مینویسم انگار آسمون چشمام دوباره ابری شده و دوباره میخواد بباره.اما من مینویسم مینویسم که یک قلب رو شکستی ، و زندگیم رو تباه کردی. کاش می دونستی چقدر دوستت داشتم ، کاش می دونستی شب و روز به یادت بودم و از غم دوریت با چشمای خیس به خواب عاشقی می رفتم. نمی دونی چه آرزوها و رویاهایی رو با تو تو دل داشتم.می خواستم عاشقترین باشم ، برای تو بهترین باشم ، یکرنگ بمونم و از عشقت بمیرم. اون زمان که با تو بودم کسی اسم منو صدا نمیکرد ، همه به من میگفتند ((دیوونه)).آره من دیوونه بودم ، یک دیوونه ساده دل. دیوونه ای که حالا تنهای تنهاست و از غم جداییت روانی شده . این رو بدون نه تو رو نفرین کردم ، و نه آرزوی خوشبختی برات کردم. این روزها خیلی احساس تنهایی میکنم ، راستش رو بخوای هنوز دوستت دارم اما دیگه دلم نمیخواد حتی یک لحظه با تو باشم. خیلی دلم میخواد فراموشت کنم اما نمی دونم چرا نمی تونم دلم برای لحظه های با تو بودن تنگ شده و یاد اون لحظه ها قلب شکسته ام را میسوزونه. و این بود سرنوشت من و تو! چی بگم که هر چی بگم دلم بیشتر می سوزه . نیستی که ببینی اینجا زندگیم بدون تو بی عطر و بوست ، بی رنگ و روست. هر چی نوشتم درد این قلب دیوونه من بود ، نمیخواستم بنویسم از تو ، اما قلبم نمیگذاشت. بهونه میگرفت ، گریه می کرد ، میگفت بنویس تا بدونه چه دردی دارم. خواستم بنویسم که خیلی بی وفایی.