آدم آهني در قفس نبود، اما زنداني بود. آدم آهني فقط مي توانست به سوالاتي كه برايش برنامه ريزي شده بود جواب بدهد.مردمي كه به ديدن او مي آمدند به او افتخار مي كردند، آدم آهني خودش هم به خودش افتخار مي كرد...

يك شب وقتي آدم آهني منتظر طلوع خورشيد بود تا باز هم به خودش افتخار كند، پروانه اي وارد اتاق شد، پروانه گفت: سلام.من از راه دوري آمده ام، خسته ام، مي شود اين جا بمانم؟

آدم آهني دلش مي خواست بگويد: البته كه مي تواني. من خيلي تنها هستم.

اما به جايش جواب داد: "سلام، من در آزمايشگاه به دنيا آمده ام."

پروانه گفت: كم كم دارد بهار مي شود. تا حالا از اين پنجره بيرون را نگاه كرده اي؟ بهار را ديده اي؟ طعم پرواز را چشيده اي؟

آدم آهني دلش مي خواست بگويد: نه. مرا طوري قرار داده اند كه نمي توانم از پنجره بيرون را نگاه كنم..

اما چيزي نگفت. چون چيزي نمانده بود طبق معمول بگويد. "دانشمندان مرا طوري طراحي كرده اند كه..."

بعد از آن هرشب پروانه به ديدن آدم آهني آمد و برايش از پرواز، از بهار و از آزادانه حرف زدن گفت...

و بعد يك شب ديگر پروانه نيامد...

آدم آهني در تمام طول شب به پروانه فكر كرده بود.. آن روز وقتي مردم از او سوال مي كردند او سكوت مي كرد... او به پروانه مي انديشيد...

شب هنگام، از زير پارچه ي سفيدي كه روي آدم آهني افتاده بود، صداي منقطعي به گوش مي رسيد... صدايي كه در اوج تلاش ادا مي شد... پر... واز... پر... واز...

برداشت آزاد از "آدم آهني و پروانه"